| خانه | انبار مهمات | بی سیم چی |
|
دلم برای صیاد تنگ شده
دو راه داری: یا میتوانی مثل همه باشی که میریزند و میپاشند و دغدغه نان ندارند. در این صورت میتوانی به خودت بگویی حالا که من فرماندهام و همه گوش به فرمان مناند، اصلاً کم نامی یعنی چی؟ یا این که میتوانی خودت را بیندازی وسط میدان، تن به بلا بسپاری، غم دیگران را گوشه دلت قاب کنی و بدون گلایه از مشکلات، عزم کنی و با آنها بجنگی. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 0:33 |
عملیات خیبر
دشمن آتش سختی می ریخت هلی کوپترها راکت می زدند ، هواپیماها بمب می ریختند ، توپخانه هایشان مرتب شلیک می کرد . خمپاره های آنها هم به کار بود.خلاصه آتش بود که از هر سو می ریخت . حاجی یکباره پشت بی سیم شروع به صحبت کرد . بدون رمز خیلی صریح و مرتب می گفت فلان نیروها از فلان جا بروند در نقطه فلان و اتفاقا محل را هم دقیق مشخص می کرد. متعجب شده بودیم! ولی وقتی می شنیدیم اسامی به کار برده از افراد و مشخصات نیروهاهمه صوری است تازه فهمیدیم که چه می کند ، چون هر بار که گرای اشتباه به دشمن می داد ، خیلی سریع نیرو ها را در نقطه ای دیگر مستقر می کرد واین قدر این کار را تکرار کرد تا بسیاری از تلاشهای دشمن به هدر رفته وبچه ها از آتش آنها در امان ماندند. و دشمن به خیال خودش بسیاری از گردانهای ما را نابود کرد . جالب اینجا بود که حاجی می دانست گفته هایش توسط دشمن شنود می شوند و مخصوصا به دشمن گرای اشتباه می داد.این کار حاجی واقعا یک تاکتیک منحصر به فرد بود که آدم اول احساس می کرد او در اشتباه است و بعد از آن متوجه می شد که او چقدر زیرک و با هوش است. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 0:1 |
نکته سنجی
شهید کاظمی در عمليات والفجر 10 مرا صدا زد و گفت : ببين براي نیرویی که ميخواهد بجنگد، اين غذا را آماده کردهاند. امشب اين مسئول تدارکات را ميبري پيادهروي ارتفاعات بالامبو تا بفهمد غذايي را که بايد نيروها بخورند،چيست و متوجه شود بچهها چه مقدار کالري انرژي بايد مصرف کنند.ابتدا فکر کردم شوخي ميکند، اما حاجي نسبت به رزمندهها و وضعيتشان خيلي حساس بود. صبح روز بعد از عمليات هم اولين سؤالي که از ما پرسيد اين بود : آيا مجروحان را بردند ، غذا به همه رسيد. اگر يکي از مجروحان به عقبه انتقال داده نميشد، احمد شخصاً مسئله را پيگيري ميکرد. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 23:58 |
عملیات رمضان
عملیات رمضان در پنج مرحله انجام شد یکی از کارهای جالب حاجی در این عملیات ، شکار تانکهای دشمن بود. چون دشمن به لحاظ رزمی بسیار قوی بود وبه لحاظ عددی بر ما برتری داشت . حاجی قبل از حمله نهایی ، در رزم شبانه جداگانه ای به همراه بچه ها به پشت نیروهای دشمن رفته و دستور دادکه فقط به شکار تانک های آنها بپردازند ، که بچه ها توانستند حدود 700 الی 800 تانک دشمن را منهدم کنند و باعث تضعیف تجهیزات و روحیه دشمن شوند و یکی از دلایل پیروزی عملیات همین ابتکار حاجی بود. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 23:55 |
پسردار شدن حاج احمد
پسر دار شدن حاج احمد
در حین عملیات كربلای 5 كه آتش سنگین و سختی هم بود به ما اطلاع دادند كه حاج احمد كاظمی پسردار شده است و او هم از قبل گفته بود اسمش را محمد بگذارند، وقتی پشت بی سیم به او گفتم كه خدای متعال به تو هدیهای داده است،ابتدا فكر كرد رزمندگان به پیروزی خاصی دست پیدا كردهاند و وقتی به او گفتم خدای متعال به تو پسری داده است،چند ثانیه مكث كرد و گفت بگذارید بعد ازعملیات صحبت كنیم و من فكر میكنم او یك جهاد نفسی انجام داد و برای جلوگیری از تاثیر این خبر بر روحیه خود آن را به بعد از عملیات موكول كرد. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 22:5 |
سنگر خاطره
سنگر خاطره
او نگهبان پست 12 شب تا 2 بعد از نیمه شب بود و من 2 تا 4 صبح تپه های حسین آباد بین سنندج و دیوان درده بودیم نوبت پست من که رسید گفت: از اول شب تاکنون سر و صدای زیادی از پایین دره می آید. گفتم پس اجازه بده از ارتش درخواست کنم یک منوری بزند شاید کومله و دمکرات باشند. گفت: اتفاقاً من هم همین نظر را داشتم اما توجه به کمبود مهمات بهتر دیدم این کار را نکنم. گفتم من در پست خودم درخواست می کنم. گفت تو هم این کار را نکن من حاضرم تا صبح با هم پست بدهیم. آن شب 4 ساعت پست داد ولی حاضر نشد به خاطر کمبود مهمات یک گلوله منور درخواست کند.به نقل از حسن ربانیان |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 22:3 |
محرم و مراسم عزاداري
چند تا از همسایه ها مسیحـــی بودند که چند روز مانده به مراسم 2- 3 نفر از مسئولین لشکر را می فرستادند تا با احترام از همه همسایه ها اجازه برگزاری مراسم روضه امام حسین (ع) را بگیرند، می گفتند سرو صدای عزاداری بلند است و ترافیک و شلوغی زیاد و آنها حق همسایگی ما را دارند.باید با رضایت کامل ایشان باشد.موقع توزیع غذا نیز سهم همسایه ها را جدا می کردند و می فرستادند درب منازل آنها،و بعد شام قریبان هم با تشکر و حلالیت از همسایه ها مراسم تمام می شد |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 18:11 |
خادم الحسين عليه السلام
حاجی
حواسش به همه چیز بود،از محتوای سخنرانی و مداحی ها و نماز جماعتهای ظهر عاشورا و تاسوعا گرفته ، تا گذاشتن چند نفر مامور جهت جفت کردن کفشهای عزاداران وگرفتن اسفند دم درب و دقت در توزیع صبحانه و غذای ظهر عاشورای و تاسوعا که به بهترین نحو ممکن صورت پذیرند. برگزاری هیات و مراسم عزاداری در دهه اول محرم برایش ازاهم واجبات به شمار می آمد و خدایی سنگ تمام می گذاشت،اماکیفیت اجراء آن برایش خیلی مهم تر بود. بطوری که می توان از هیات عاشقان ثارالله لشکر 8 نجف اشرف بعنوان یک الگوی نمونه عزاداری نام برد... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 18:2 |
چشمهايش پُرِ از اشك شد...
دو هفته پيش شهيد كاظمى پيش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: يكى اينكه دعا كنيد من روسفيد بشوم، دوم اينكه دعا كنيد من شهيد بشوم. گفتم شماها واقعاً حيف است بميريد؛ شماها كه اين روزگارهاى مهم را گذرانديد، نبايد بميريد؛ شماها همهتان بايد شهيد شويد؛ وليكن حالا زود است و هنوز كشور و نظام به شما احتياج دارد.... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 21:26 |
بسيجى بىترمز
شنيدهايد در جنگ مىگفتند بسيجى بىترمز است، اين يك معنا و حرف ديگرى
داشت؛ اينها خوب عاشق شهادت بودند و پا بر زمين مىكوبيدند. همين شهيد
عزيزمان، احمد كاظمى را من در جبهه ديده بودم؛ آنچنان اقتدارى داشت كه
اشاره مىكرد، بسيجىها حرفش را گوش مىكردند. اينطور نيست كه بسيجى كه
عاشق است، مجاز باشد برخلاف امر فرمانده و برخلاف انضباط سازمانى و انضباط
عملى در محيط زندگى، يك حركت بىانضباطى انجام بدهد؛ بهخصوص كه دانشجو و
شما دانشجوها. ما براى شماها خيلى قيمت قائليم.مقام معظم رهبري (مدظله العالي) |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 0:20 |
سفارش
بابا هميشه به ما ميگفت:«صبحها بعد از خواب و شبها قبل از خواب حتماً يک صفحه قرآن بخوانيد، اگر وقت نداريد حتماً يکي دو آيه را بخوانيد » روي خواندن زيارت عاشورا هم خيلي تأکيد داشت.بعد از نماز صبح من کمتر ميديدم که بابا بخوابد. هميشه براي نماز و قرآنخواندن و همچنين بعضي اوقات رسيدگي به نامهها ميرفت. در اتاق پذيرايي و در را ميبست و ما فقط ميديديم که چراغ روشن است.. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 6:1 |
ظهور آقا
سال آخر شهادت با حضور خود در مناطق جنگی جنوب از اعزام کاروانهای راهیان نور حمایت ویژه نمودند. به
برکت کمک ایشان فصل جدیدی دراین خصوص ثبت شد. شخصا بهمراه فرماندهان نیروی
زمینی به مناطق عملیاتی دفاع مقدس سفر کردند و با نظر خاص به منطقه شلمچه
دستوردادند این مکان باید بهترین امکانات رفاهی را در خود جای دهد چرا که
در آینده ای نه چندان دور قدم گاه حضرت ولی الله الاعظم (عج) خواهد بود
وایشان از این منطقه وارد ایران خواهند شد پس باید جهت حضور خیل مشتاقان
آن حضرت این منطقه نورانی آماده ومحیا باشد.
|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 6:0 |
عملیات فتح المبین
قبل از عمليات فتحالمبينآقا رشيد دریکی از خيابانهاي شهر شوش نقشهاي را روي زمين پهن کرد و گفت:((به اين منطقه ميگند تنگه رقابيه ميري
آنجا را ميگيري و با يک اسلحه ژسه آن را نگهداري ميکنی)).احساس کردم اين
تنگه آنقدر تنگ و باريک است که آيفا وقتي بخواهد بپيچد،به ديوار تنگه
برخورد می کند.گفتم:چقدر
تا آنجا فاصله است.آقا رشيد هم اشاره کرد:((فقط چند کيلومتر)).خط اول دشمن
را که در عمليات فتحالمبين شکستیم،به طرف تنگه راه افتاديم.بعد از طي
چندين کيلومتر،حدود ساعت 4صبح با آقا رشيد تماس گرفتم گفت:کجايي؟ گفتم پنج
شش کيلومتري آمديم ولي اثري از تنگه نميبينيم.آقا رشيد فرمودند اطراف را
خوب نگاه کن چه نشانههايي دارد.سمت چپ و راستم کوه قرار داشت.مشخصات را
برايش تعريف کردم،گفت:((احمد خودشه،همانجا بايست،الان درست در وسط
تنگهاي))با تعجب گفتم:آقا رشيد اين همان تنگه رقابيه است.مرد حسابي تو
گفتي بايک ژسه آن را نگه داريد.برو ژسه رستم را بياور تا اينجا را به اين
وسعت برايت نگه دارد.بعد همگي زديم زير خنده و به لطف خدا توانستيم تنگه
را حفظ کنيم. به نقل از شهید کاظمی
|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 5:52 |
شروع جنگ
درسپاه آبادان نشسته بودم
![]() گفتند كه یك نفر از نجف آباد آمده با شما كار دارد. او وارد شدو گفت من احمد كاظمی هستم، تعدادی نیرو آوردهام ،خطی به ما بدهید تا دفاع كنیم. محلی بود كنار بهمنشیر كه عراقیها ضمن عبور از آن حمله میكردند یا اطلاعات جمع آوری می نمودند،آنجا را به احمد نشان دادم و گفتم كه شما بروید آنجا.او رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت اینجا كار ما نیست، یك مکانی را بدهید دست ماكه به درد بخورد و بتوانیم خوب استفاده كنم وبا دشمن بجنگیم.رفتم فیاضیه و گفتم بیا اینجا.محلی هم بود نزدیك به عراقیها،گفت همین جا برای ماخوب است.احمد آنجا ایستاد تا نتیجه گرفت.همین فاصله محدود بین عراقیها و ما كه خیلی وسیع هم نبود، نقطه شكننده عراقیها شد كه هم در جلوگیری از سقوط آبادان و هم در شكست حصر آبادان موثر بود.گویی این زیركی و تدبیر از روز اول در او نهفته بود.در منطقه آبادان هر جا میشد خط گرفت اما چرا احمد فیاضیه را انتخاب كرد؟چون میدانست اگر فشار بیاورد میتواند پل عراقیها را ببندد و تمام جبهه را بیخاصیت كند.این یك نكته از خصوصیات احمد در جبهه بود. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 5:46 |
یگان شهید محزونیه
شهید کاظمی یگانی تشکیل داده بود به نام یگان شهید محزونیه آنها وظیفه داشتند تمامی افراد بی بضاعت و یا کم در آمد که سرپرست خانواده بودند و یا پدر شان فوت کرده بود را در رده های مختلف لشکر شناسایی کنند ، و پس از تقسیم وظایف به این افراد بیشتر رسیدگی کنند تابتوانند ساعاتی از هفته یا ماه را در خدمت خانواده هایشان باشند و اگر هم گوسفندی قربانی می شد.گوشت آن اول میان این خانواده ها تقسیم می شد.حاج احمدبصورت کاملا محرمانه وبطوری که شئونات افراد لحاظ شود به نیروهای ضعیف تر کمک می کردند. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 17:9 |
حاج احمد هميشه يک دفترچه همراه داشت ...
حاج احمد هميشه يک دفترچه همراه داشت نکاتي که به ذهنش ميرسيد، مينوشت. حتي اگر پاي تلويزيون نشسته بود و نکته مهمي را ميشنيد که ما فکر ميکرديم به سپاه ربطي ندارد با دقت تمام گوش می کرد و با جزئیاتش می نوشت! وقتی سئوال می کردیم این موضوع چه ربطی به سپاه دارد ميگفت:«اين يک طرحي است که اگر ما در سپاه روي آن کار کنيم، خوب است» نوشتهها معمولاً دو الي سه سطر بود . خوبي دفترچه اين بود که اگر ابهامي در مسئلهاي داشت يا نکتهاي به ذهنش نميرسيد، سراغ دفترچهميرفت و آن را پيدا ميکرد.حتي اگر در حين صحبتهاي فردي مطلبي توجهاش را جلب ميکرد، وقتي آن فرد می رفت سريع مطلب را یادداشت می کرد. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 17:1 |
از اقدامات شهيد كاظمي در نيروي هوايي
از اقدامات شهيد كاظمي در نيروي هوايي جمع آوری برجكهاي نگهباني مشرف به منازل مردم بود که استفاده امنیتی قابل ملاحظه ای هم نداشتند، وی می گفت ما نباید هیچ گونه مزاحمتی را برای مردم فراهم سازیم.شهید کاظمی زماني هم كه به محيطهاي نظامي وارد ميشد ابتدا به سربازان سركشي ميكرد و ضمن بررسي مسايل و مشكلات آنها سؤالاتي از سربازان ميپرسيد كه شايد به ذهن هیچ یک از مسئولین آن مجموعه نمی رسید وی اول به امور سربازان رسيدگي ميكرد بعد فرماندهان. يك بار به شهيد كاظمي گله كردم كه به ما هم برسيد، گفت: سربازان در دست ما امانت هستند. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 16:58 |
به ندرت پيش مي آمد که بچه هايش را همراه خودبه لشکر بياورد
به ندرت پيش مي آمد که بچه هايش را همراه خودبه لشکر بياورد
آن روز ظاهراً همسر حاجي جايی رفته بود و حاجي مجبور شده بود، محمد مهدي را همراه خود بياورد از صبح که آمد رفت جلسه و محمد مهدي را پيش ما گذاشت. جلسه که تمام شد مقداري موز اضافه آمده بود يکي را به محمد مهدي دادم تا از او نيز پذيرايي کرده باشم نمي دانم چه کاري داشت که مرا احضار کرد. محمدمهدي هم پشت سر من وارد دفتر او شد.وقتي بچه را ديد چهره اش برافروخته شد، سپس گفت: چه کسی به به او موز داده ، گفتم: حاجي اين بچه صبح تا حالا هيچ چيزی نخورده يک موز که بيشتر به او نداده ايم تازه از سهم خودم بود . نگذاشت صحبتم تمام شود دست در جيبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همين الان مي روي و جاي آن موز یک کیلو موز می خرید و جایگزین می کنی!؟ |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 16:53 |
او تداعی رفتارهای جنگ بود
او تداعی رفتارهای جنگ بود هیچوقت فكر نمی كردیم بنا باشد ما برای احمد صحبت كنیم، خاك برسرما كه امروز ما زنده ایم و احمد در میان ما نیست و من برای او بناست صحبت كنم، این هم یكی از رسمهای روزگار است. پسر شهید احمد یك جمله قشنگی می گفت روز شنیدن خبر احمد گریه می کرد، زمزمه می كرد با خودش و می گفت: «هی ما را لوس كردی، به خودت عادت دادی، حالاما چه باید بكنیم». شاید در نبود شهید كاظمی بهتر می شود از او حرف زد.، دیگه نیست بگوید: «ول كن پسر، خوشت می آید»، می گفت: حال می كنم وقتی دژبان ها جلوی مرا می گیرند، هل می دهند، دلم می خواهد به من بگویند چكاره ای؟ كسی هر وقت یك عزیزی را از دست می دهد، یكسال، دوسال یا چهل روز به یادش هست، ازش اسم می برد، كمتر اتفاق می افتد یك مدت طولانی آدم درگیر كسی بشود كه از دست می دهد، 19 سال احمد، حسین حسین می كرد به یاد شهید خرازی. هیچ جلسه ای، هیچ خلوتی، جلسه رسمی، جلسه دوستانه، جلسه خانوادگی، مسافرتی وجود نداشت كه او یاد باكری و خرازی و همت و این شهدا را نكند. برای مشاهده متن کامل بر روی نوشته شده در ساعت .. کلیک کنید ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:50 |
یادگار شهدا
یادگار شهدا حادثه غم انگیزی اتفاق افتاده، شهادت سردار احمد کاظمی با گروهی از دوستان ایشان که همه از بهترین دوستان و رزمندگان بودند، حادثه غم انگیزی است.، حادثه تلخی است اما انسان وقتی به این شهادت نگاه می کند، نکات عجیبی را می بیند. اولین نکته این است که احمد کاظمی هر چه از جنگ فاصله گرفته، اشتیاقش به شهادت بیشتر شد. در حالی که شاید خیلی ها بودند که هر چه از جنگ فاصله گرفتند بیشتر با محیط این دنیا تطبیق پیدا کردند. آنقدر اشتیاق ایشان لحظه به لحظه بیشتر می شد که این اواخر بی تاب شده بودند، یعنی 5 سال اخیر مخصوصاً، و به خصوص از سال 82 به این طرف و مخصوصاً این چهار پنج ماه اخیر خیلی مشتاق شهادت شده بودند. احمد مثل کسی می ماند که به در خانة معشوقش رسیده، بارها در زده و در باز نشد، بعد دیگر آن آخر سر از بس تشنه می شود و از بس عطش پیدا می کند که دیگر یکبار در نمی زند، هر بار شروع می کند صدایش را همسایه ها می فهمند، دیگه همه کم کم داشتند می فهمیدند که چه خبر است، اما قبل از اینکه همگانی شود، احمد رفت، در باز شد و به شهادت رسید. تو ذهنشون بود که در نیروی هوایی شهید شود که نشد. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:9 |
نام او همیشه زنده است
توجه : رنگ زمینه وبلاگ یک بک گراند تیره رنگ است کمی صبر کنید تا صفحه بارگذاری شود . نام او هميشه زنده خواهد ماند از سردار سرشناسي كه تمام دوران دفاع مقدس را در خطوط مقدم نبرد گذرانده و شهادت ياران بسيار نزديك خود، شهيد حسين خرازي و شهيد محمدابراهيم همت را در ميدان آتش و خون به چشم خويش ديده، رنج آورتر از اين نمي شود كه در يك حادثه، پرواز كند و به دوستان و همرزمان شهيدش بپيوندد.
سردار احمد كاظمي، اما اين رنج را ديد درحالي كه رنج فراق ياران غارش را افزون تر از هر نوع رهيدن از دنيا براي خود، تحمل مي كرد. وقتي گزارش هاي حماسه دفاع مقدس را مطالعه مي كني يا داستان ها و خاطرات رزمندگان اسلام را مي خواني، يا فيلم هاي روايت فتح را مي بيني، جابه جا با نام احمد كاظمي برخورد مي كني، حتي در فيلم هاي سينمايي مستند، نام او را از زبان جان بركفان عرصه شجاعت مي شنوي، چرا كه او از وقتي كه در لباس يك رزمنده ساده همچون يك تك تيرانداز، پا به ميدان نبرد گذاشت، به دليل شجاعت و بي باكي اي كه داشت، گام به گام تا فرماندهي لشكر پيش رفت، لشكري كه خود براي زادگاهش - نجف آباد - به عنوان تنها لشكر يك شهرستان سازمان داد. لشكر نجف اشرف، لشكري كه تحت فرماندهي او خط شكني پرآوازه با رزمندگاني غيور و پرآوازه شناخته شده بوداحمد كاظمي سلحشوري را از روزهاي مبارزه در جريان نهضت امام خميني با يادگاري از دست آسيب ديده اش، تا پايان روزهاي دفاع مقدس همراه خود آورد و نام خويش را در رديف اول فرماندهان دفاع از ايران و انقلاب اسلامي ثبت كرد.
مردم نجف آباد، آن روزها كه صداي شيپور فراخواني فرمانده لشكر نجف اشرف را براي اعزام به جبهه هاي حق عليه باطل مي شنيدند، فرزندان خود را براي دفاع از انقلاب و كشور و دفع متجاوزان بعثي به دست او مي سپردند و اين اطميناني بود كه در آن ايام به فرزند شجاع خويش، سردار احمد كاظمي داشتند. به يقين نام و ياد احمد كاظمي در خاطر ملت ايران، به ويژه مردم قدرشناس نجف آباد براي هميشه، زنده خواهد ماند و ياد شجاعت هاي او در برگ زريني از دفتر رشادت هاي ايرانيان ثبت و ضبط خواهد شد. انگار كتاب خدا فقط همين يك آيه رادارد. «سردارمصطفی ايزدی» |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:19 |
جرعه نوش مِي اَلَست
جرعه نوش مِي اَلَست نفس نفس اگر از باد نشنوم بويت زمان زمان چو گل از غم كنم گريبان چاك خوب شد. يعني بهتر از اين نمي شد. براي مثل تويي مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ. تو بايد پيش تر و در آن غوغاي هشت ساله مزد كرور، كرور خلوص پاكت را از حضرت جل و علا مي گرفتي و تا بيكران هاي عشق پرمي كشيدي و جرعه نوش مي الست از دست دلبر مي شدي و عرشي مي شدي و آسماني و كبريايي و بر ما زمينيان و بر جاي ماندگان رشك مي بردي ولي گويا تقدير الهي بر اين قرار گرفته بود تا چندي ديگر ملازم ركاب اسلام و انقلاب و ايران بماني و در كسوت فرمانده نيروي هوايي و زميني سپاه منشأ خدمات منحصر به فرد و به يادماندني شوي و در زلزله ويرانگر بم در نجات زلزله زدگان سر از پا نشناسي و يك صد ساعت بيدار بماني و خواب در مقابل چشمان هميشه بيدار تو سر تسليم فرود بياورد و فقط از هوش رفتن بتواند براي ساعاتي كوتاه تو را از تقلاي خدمت بي منت بازدارد. وقتي شنيدم كه تو در كمال گمنامي و تواضع ميدان دار اصلي امداد و نجات در چهار روز نخست زلزله بم بودي، هيچ تعجب نكردم چرا كه از سبيل اخلاص و جوانمردي و ايثار جز اين انتظاري نمي رفت و كسي چه مي داند كه تو در آن صد ساعت بيداري چه حالي داشتي و چه حالي كردي و چه كيفي مي كردي از اينكه حنجره ات از تك و تا افتاده بود و حريف عزم جزم تو نمي شد و كم مي آورد و من چه غبطه ها كه نخوردم به حال و روز تو. و اينكه مي ديدم تو چقدر از فرش كنده اي و درحال عرشي شدن هستي. راستي را كه تو خستگي را خسته كرده بودي! وقتي ديروز از سعيد ـ يادگار تو ـ شنيدم كه شب قبل از پركشيدنت تجديد ديداري داشتي با ياد رفقاي رفته مان ناخودآگاه به ياد حرف هايت در حلقه دوستان و همرزمان در نيمه ماه مبارك رمضان افتادم و حس و حال عجيب تو كه بوي رفتن و كندن و پر كشيدن مي داد. آن شب وقتي تو از باكري مي گفتي و چگونگي شهادتش، رنگ و بوي شهيد گرفته بودي و اين نه برداشت فردي من كه وردزبان همه رفقا بود و براي همه ما مسلم شده بود كه ديري نخواهد پاييد كه ما از فيض حضور تو محروم مي شويم و تو به آرزوي ديرينه ات نائل مي شوي و قدم به محفل انس ياران آسماني ات مي گذاري. تمامي گل هاي اين دسته گل از قبيله شقايق ها بودند كه در فصل لبيك با معرفت به رفيق اعلي پيوستند. طوبي لهم و حسن مآب «دکتر محمد باقر قالیباف» |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 8:22 |
پایان سخن پایان من است، تو انتها نداری
پایان سخن پایان من است، تو انتها نداری با تبریک و تسلیت شهادت یکی از یاران صدیق امام راحل (ره) و مقام معظم رهبری و یکی از یاران بزرگ انقلاب اسلامی یعنی سردار بزرگوار و رشید اسلام شهید سرلشکر پاسدار حاج احمد کاظمی. باید عرض کنم که اگر ما خصوصیات ایشان را می خواهیم بیان کنیم باید 2 نکته را در این مورد در نظر بگیریم، اولاً اینکه آنچه که می گوئیم حق مطلب وشخصیت ایشان است. یک شعر زیبایی را آقای موسوی گرمارودی در مورد امام حسین(ع) دارند، ایشان می گوید: «پایان سخن پایان من است، تو انتها نداری». خب البته این شعر در سطح امام(ع) است، در سطح انسانهای بزرگ هم همینطور، آنچه که می گوئیم در سطح خودمان است نه در حد و شأن این عزیزان و بزرگواران. نکته دوم اینکه باید توجه کنیم اصلاً ما برای چه چیزی این مطالب را بیان می کنیم، می خواهیم از ایشان تجلیل کنیم، خب تجلیل از ایشان که توسط حضرت حق انجام می شود. اصلاً دنیا با تمام ظرفیتش نمی تواند ذره ای از زحمات آنها را جبران بکند، پس هدفمان چیست؟ هدفمان الگو برداری و الگو گیری از اینطور افراد است. برای اینکه تهاجم فرهنگی دشمن امروز به دنبال جوانان ما و نسل ما است، ما باید بزرگانمان را به جوانان معرفی کنیم و نشان بدهیم که ما بهترین الگوها را در زمان خودمان داریم. جوانها و نوجوانهایی مثل خودشان آمدند در این صحنه ها، رشد کردند و به این حد از شأن و شخصیت رسیدند... برای مشاهده متن کامل بر روی نوشته شده در ساعت .. کلیک کنید سردار کلیشادی ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 7:15 |
دُرّ غلطان سپاه
دُرّ غلطان سپاه بيشك احمد كاظمی را بايد يكی از برجستهترين و مقتدرترين فرماندهان دوران دفاعمقدس دانست كه از آغاز جوانی تمام وجود خود را وقف حضور در جبهههای مختلف نبرد در جنگتحميلی نمود. او در اكثر عملياتهای مهم براي بيرون راندن دشمن از خاككشور عزيز حضوری فعال و تاثيرگذار داشت و هيچ عملياتی نيست كه نام او را در حماسههای بینظير خود در بر نداشته باشد. او يكي از تاكتيكيترين فرماندهان سپاهپاسدارانانقلاباسلامي بود كه برنامهريزان عملياتهاي مختلف با اتكا به هوش و توان اجرايی امثال او ميتوانستند سختترين و پيچيدهترين طرحها را براي نبرد با دشمن ارائه دهند و مطمئن باشند كه يگانهاي سازمان يافته از انسانهاي باايمان، پرانگيزه و شجاع آن طرحها را به طور كامل به اجرا درميآورند. احمد كاظمي توانست در پيرامون خود انسانهاي بزرگي را جمع و تحت نام «تيپ 8 نجف اشرف» سازماندهي نمايد و در اثناء جنگ استعداد آن را به لشكر ارتقاء دهد و يكي از مانوريترين يگانهاي پرقدرت دوران دفاعمقدس را تشكيل دهد. سردار كاظمي براي تجهيز اين لشكر خطشكن بخش عمدهاي از جنگافزارهاي مورد نياز خود را در نبردهاي مختلف از دشمن به غنيمت گرفت و يكي از افرادي بود كه بيشترين سلاح را با غنيمت از دشمن در يگان خود بكار ميگرفت... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 7:13 |
سخنرانی حاج احمد کاظمی قبل از عملیات قادر
سخنرانی حاج احمد کاظمی قبل از عملیات قادر هر کس که رفت جزء یاران امام حسین(ع) شد، سلام بقیه را به شهداء برسانند.
اشاره: این سخنرانی قبل از عملیات قادر، بعد از شهادت یاردیرین حاج احمد (مهدی باکری) صورت گرفته است. رزمندگان لشکر 8 با شعار همسنگر باکری همرزم لشکرت کو به استقبال سخنان فرماندشان رفتند. شایان ذکر است در طول سخنرانی رزمندگان اسلام بشدت گریه می کنند تا جایی که خود حاجی هم نمی تواند اشکهایش را از دید نیروهایش پنهان کند. با همه این اوصاف سخنرانی را می خوانیم:
برادران عزیز، رزمندگان، ای عزیزان، سربازان آقا امام زمان(عج)، یاران امام حسین(ع)، یاران پیامبر اسلام(ص) اگر با چشم دل بنگریم، اگر خوب تماشا کنیم، اگر خاطرات اردوگاههای پیامبر اسلام، اگر خاطرات اردوگاههای امام علی (ع) اگر خاطرات یاران امام حسین(ع) را به خاطر بیاوریم، این صحنه ها، همان صحنه اردوگاههای امام حسین(ع) است... برای مشاهده متن کامل بر روی نوشته شده در ساعت .. کلیک کنید ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 19:39 |
فرمانده فکور
فرمانده فکور «برخی از مومنان بزرگ، بزرگ مردانی هستند که به عهد و پیمانی که با خدا بستند کاملا وفا کردند و بر آن عهد و پیمان ایستادگی کردند تا در راه خدا استقامت ور زند، برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی به انتظار فیض شهادت مقاومت کردند و عهد و پیمان خود را تغییر ندادند.» مردم مومن و انقلابی نجف آباد، در آستانه عید قربان که درس فداکاری و جهاد در راه خدا را به انسان های مؤمن می دهد و پرشکوه ترین جلوه ایثار و عبودیت بندگان صالح خدا در برابر خالق جهان هستی است، فرزند شجاع و قهرمان شما و فرزند صالح امام بزرگوار مان، دلاور جبهه های غرب و جنوب، سرلشکر شهید احمد کاظمی فرمانده نیروی زمینی سپاه، سرتیپ پاسدار شهید غلامرضا یزدانی فرمانده توپخانه نیروی زمینی و سرتیپ پاسدار، شهید نبی الله شاهمرادی معروف به سردار حنیف که مسئول اطلاعات نیروی زمینی بود، قربانی درگاه خدا شدند وبه عزت و شرف شهادت نائل شدند. خانواده های محترم، جوانان برومند، علمای بزرگوار نجف آباد، مردم ولایت مدار نجف آباد، محور سخنرانی بنده، من پاسخگویی به این سوال است که این شهیدان که بودند وچه کردند. براستی شهیدان را شهیدان می شناسند. 23 هزار شهید اصفهان و شهیدان نجف آباد، فرمانده خودشان، شهید کاظمی را می شناسند که چه کسی بود و چه کرد... برای مشاهده متن کامل بر روی نوشته شده در ساعت .. کلیک کنید ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 19:4 |
خاطرات4
راهیان نور چند ماهی از فرماندهی ایشان درنیروی زمینی سپاه نمی گذشت ایام برگزاری اردوهای راهیان نور نزدیک بود،من تا حالا ایشان را ندیده بودم فقط می گفتند بسیار جدی و سخت گیر است،روزی که قرار شد با ایشان جلسه هماهنگی داشته باشیم،قبل حرکت از قم سری به گلزار شهدا ومرقد مطهرشهیدزین الدین زدم و از ایشان خواستم که سفارش ما را به دوستش بکند.اقتدارشهید کاظمی باعث شد کلی از حرفهایم را از یاد ببرم.با اینکه به لحاظ کاری با فرماندهان زیادی در ارتباط بودم اما از اولین برخورد فهمیدم شهید کاظمی با همه فرق دارد،احساس می کردی در محضر یکی از فرماندهان شهید هستی.درحال گزارش دادن ازبرنامه های راهیان نور بودم خیلی دقیق گوش کردندوسئوالات غیرمنتظره ای را مطرح فرموند که حاکی از تیز بینی ودقت ایشان بود،کمی فکر کرد و یک باره حرفم را قطع نمود وبا تبسم زیبایی از جا بلند شد وگفت عالی است.ومن مات ومبهوت از اینکه نا امید به این جلسه آمده بودم ! همان جا دستور دادند اکثر معاونین(غالباشهدای عرفه بودند)،آماده باشنددر اسرع وقت برویم خوزستان.به من گفت اینجوری نمی شود باید از نزدیک بررسی کنیم وهر گونه کم وکاستی را همان جا برطرف کنیم این حرکت وحمایت جدی ایشان در چند ماه قبل شهادتشان موجب تحولات عظیمی در سال۸۵در منطقه شد وفصل جدیدی در اردو های راهیان نور را گشود. با تشکر از وبلاگ سرلشکر شهید شهید کاظمی |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:48 |
خاطرات 3
در لشکر 8 نجف اشرف تحت امرشهید کاظمی انجام وظیفه می نمودم، با اینکه ازمسئولین لشکربودم اما شوخی کردنهای زیاد و گاه گاهی هم خراب کاری از خصوصیات ذاتی من بود ، همیشه این سئوال ذهنم را به خود مشغول کرده بود، که اگراین شیرین کاریها را حاج احمد فهمید و خواست با من برخورد کند چه کنم، چرا که حاجی درانجام کارها بسیار جدی بود.تا اینکه یک روز ازروی بی احتیاطی تخلفی از من سر زد ، با اینکه به رو نمی آوردم از ترس برخورد حاجی دست و پایم را گم کرده بودم و در فکر فرار از این ماجرا ، یکباره خود را درسنگر حاجی دیدم ! شهید کاظمی مرا سئوال پیچ می کرد و با جذبه غیر قابل توصیفش بازخواست. تا به ذهنم آمد کل ماجرا را منکر شوم ! خودم را به بی اطلاعی کامل زدم ، سردار زیرک بود و می فهمید که این برخوردم نیزاز جنس همان خراب کاریهااست ، من هم مثل پرنده دردام افتاده خودم را به در و دیوارمی زدم . تا اینکه یک دفعه قر آنی را که آنجا بود برداشتم و گفتم حاجی اگر باور نمی کنید بروم وضو بگیرم و به این قرآن قسم بخورم ، همین جا بود که حاج احمد کوتاه آمد و من خوشحال که نقشه ام نتیجه داد، حاج احمد تبسمی کرد و گفت عزیزمن ، اینهم از زرنگیته بعد هم کلی نصیحتم کرد، دیگر فهمیده بودم حاجی به این قسم حساس است واین شد ترفند همیشگی من جهت فرار از برخوردهای حاجی و پوشش کارهایم.تا این اواخر هر جا می دیدم با خنده می گفت فکر نکنی ما گول قسمهایت را می خوریما...
|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:44 |
خاطرات 2
از دفتر فرماندهی زنگ زدند که سردار کاظمی با شما کار دارد ، سریعا رفتم پیششان ، با تبسم و جدیت همیشگی گفت تو که مسئول قرارگاه لشکر و پادگان عاشورا هستی ، فکر می کنی توی پادگان چه چیزهایی است که خارج از یک سازمان نظامی می باشد ؟ سریعا بررسی کن ونتیجه را به من گزارش بده ! با اینکه از این سئوال تعجب کرده بودم چند روزی بررسی دقیق نمودم ، تمام پادگان را زیرو رو کردم ، چون امر ، امر سردار کاظمی بود و من هم قلبا به ایشان علاقه شدیدی داشتم. اما نتیجه ای نداد ، به آجودان ویژه حاجی مراجعه کردم وگفتم واقعا کلافه شده ام نمی دانم موضوع چیست، نمی شود یک راهنمایی برایم بگیرید، پس از یکی دو روز آجودان یک راهنمایی به من کرد وگفت ظاهرا موردی که سردار مد نظرشان است فلان منطقه پادگان می باشد، خود را به آن جا رساندم پس از بررسی دقیق متوجه شدم یک کلاغ بر روی درخت لانه گذاشته است ، با اینکه مطمئن نبودم که پاسخ سئوال همین است اما به ایشان مراجعه کرده و موضوع کلاغ را گفتم، ایشان احسنت گفتند . سپس با خنده فرمودند فرمانده قرارگاه و پادگان باید از تمام وقایع با خبر باشد واگر نداند که کلاغی به پادگانش آمده وای به حالش ، یک فرمانده باید به محیط تحت امرخود کاملا آگاه باشد. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:43 |
خاطرات
از دفتر فرماندهی زنگ زدند که سردار کاظمی با شما کار دارد و من هم اطاعت امر نمودم ، سردار با ناراحتی گفت تو چه فرمانده قرارگاهی هستی ، یک درخت گردو در پادگان شکسته است همین امروز پیدایش می کنی و دلیل شکسته شدنش و عاملش را شناسایی و گزارش می دهی ، تا مشخص شدن این موضوع هیچ کس حق خروج از پادگان را ندارد . همه نیروهایم را بسیج کردم . اما پیدا نشد . با مراجعه به آجودان سردار ایشان هم حاظر به راهنمایی نشدند ! دوباره پادگان را زیرو رو کردیم تا اینکه کامیونی را دیدم که یک طرفش شسته شده و طرف دیگرش کثیف است ، همین جا بود که شک کردم ، وقتی از اطاق آن بالا رفتم درخت شکسته شده را مشاهده نمودم ، راننده را پیدا کردم ودلیل این موضوع را جویا شدم ، گفت یک طرف کامیون را شستیم و در حال عقب جلو کردن برای شستن طرف دیگر بودیم که ماشین به درخت خورد و شکست و ما هم ازترس این تخلف ، از شستن طرف دیگر منصرف شده و درخت را عقب کامیون گذاشتیم تا بی سر و صدا از پادگان خارج کرده و سپس بقیه ماشین را بشوئیم ، موضوع به حاج احمد گزارش شد و ایشان دستور دادند فرد خاطی به ارومیه معرفی شود ، سپس تذکراتی دادند مبنی بر اینکه یک فرمانده باید به تمام حرکات حوزه مسئولیتش آگاه باشد و هیچ چیزی از نظرش مخفی نماند، وهیچ گونه تخلفی در حوزه مسئولیتی بنده از هیچ شخصی پذیرفته نیست حتی اگر بر اثر سهل انگاری باشد ، همچنین متذکر شدند تمام ما پاسدارها باید الگو باشیم وح تی از شکسته شدن یک درخت ناراحت شویم و... سپس با ضمانت یکی ازمعتمدین ، شهید کاظمی فرد خاطی به دلیل اینکه خطایش عمدی نبود و از سر بی توجهی بود بخشیده شد وتبعید نشدند. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:41 |
حاج احمد و عزاداری حضرت اباعبدالله علیه السلام
حاجی هواسش به همه چیز بود،از محتوای سخنرانی و مداحی ها و نماز جماعتهای ظهر عاشورا و تاسوعا گرفته ، تا گذاشتن چند نفر مامور جهت جفت کردن کفشهای عزاداران وگرفتن اسفند دم درب و دقت در توزیع صبحانه و غذای ظهر عاشورای و تاسوعا که به بهترین نحو ممکن صورت پذیرند.
برگزاری هیات و مراسم عزاداری در دهه اول محرم برایش ازاهم واجبات به شمار می آمد و خدایی سنگ تمام می گذاشت،اماکیفیت اجراء آن برایش خیلی مهم تر بود. بطوری که می توان از هیات عاشقان ثارالله لشکر 8 نجف اشرف بعنوان یک الگوی نمونه عزاداری نام برد.
ازچند وقت قبل بزرگترها و معتمیدنش در لشکر را خبر می کرد ، چند تا بسیجی و یکی دو تاپیر غلام امام حسین (ع) سپس تقسیم کار می کرد، حاج حسین،حاج عباس ، سید ناصر،حاج فاضل،حاج رضا ،حاج غلامعلیُ، حاج آقا جنتیان ، برادر احمد پور و بسیجی هرکدام بر اساس تخصص وتوان مسئولیتی را به عهده می گرفتند، آنها هم که حاجی را خوب می شناختند در عین حال اخلاص و صبر اما جدی ، منظم و ریز بین.
اول کار تذکرات را می داد، سخنران و تک تک موضوعات و مطالب قابل بحث برایش خیلی مهم بود ومی گفت انقلاب ما برگرفته از قیام امام حسین علیه السلام وهمین مراسمات بود و تداوم آنهم منوط به آن است پس باید محتوی این مراسمها قوی باشد، احترام به عزاداران از بزرگترها گرفته تا اطفال وحتی همسایگان مسیحی نیز از توصیه های ویژه اش بود ، تداخل نداشتن برنامه ها با ساعات کاری و تعطیل نشدن امور اداری لشکر را هم تاکید می کرد، مهمتر از همه برگزاری نماز جماعت ظهرعاشوری و تاسوعا توسط هیاتهای مذهبی در تکیه و خیابانهای اطراف بود که آن روزها هم مثل امروزه تاکید نمی شد، بحث عزت و احترام در پذیرایی ها از مردم بخصوص اطفال و خواهران را نیز مد نظر داشت،حتی نگران سربازها هم بودضمن اینکه تاکید می کرد مواظب باشید هیچگونه اسرافی نشود.
معمولا خودش دم درب می ایستاد وهمه چیر را با دقت و با کمال آرامش کنترل می کرد البته مدیریتش هم اینگونه بود که همه می دانستند کارشان را باید به نحو احسن انجام دهند و نیازی به تذکر مجدد نبود و کمتر مراجعه ای به ایشان می شد، و یا می دیدی آخر مجلس نشسته است، یاد گریه هایش بخیر که همیشه چنان شانه هایش می لرزید که آدم یادش به گریه های حضرت امام (ره) می افتاد.در نمازهاهم اینگونه بود دیگر سردار کاظمی نبود مثل یک مادر فرزند از دست داده یا زهرا یا زهرا می گفت.حاجی ارادت ویژه ای به بی بی داشتند.
هواسش به توزیع صبحانه هر روز و غذای روزهای عاشورا وتا سوعا بود،فکر کنم او هم مثل من خاطرات خوبی در کودکی از توزیع غذای امام حسین(ع) نداشت یادم نمی رود با اینکه بسیار دوست داشتم به دلیل برخورد بد بزرگترها خجالت می کشیدم ازغذای امام حسین (ع) بخورم.اما در این مجلس اینگونه نبود حاجی مثل بابای همه مراقب همه بود مخصوصا کوچکترها ، پیرمردها، همسایگان، خواهران و سربازان ، همه با عزت می نشستند وخادمین غذا را پخش می کردند.خودش هم این دو روز با پای برهنه ولباسهای خاکی این طرف و اون طرف می دوید و نظارت می کرد او خادم واقعی آقا بود.آخه این دو روز هیاتهای مذهبی از سراسر اصفهان در خیمه عزاداری حضرت امام حسین (ع) درلشکر 8 نجف اشرف شرکت می کردند و به نوبت ونظم خاص عزاداری می کردند.حاجی می گفت ما سپاهیا ورزمنده ها باید با برگزاری این مراسمات ضمن انتقال پیام این حماسه ، زیبای ها را نشان داده و آفتهایی که بعضا در این گونه مراسمات می باشد را از بین ببریم، وتمام امکانات می بایستی در هرچه بهتر و با شکوه برگزار شدن این مراسم بکار گرفته شود.واین بود که یک سال نشده هیات در کل استان مطرح شد و سالهای بعد جمعیت زیادی شرکت می کردند و از هر کس سئوال می کردی بعنوان یک هیات الگو هم از حیث معنوی و هم محتوایی و هم ظاهری یاد می کرد.حاجی همین رویه را نیز در نیروی هوایی ادامه داد وحسینیه حضرت فاطمه زهرا(س) هم یادگاری است ازآن مرد بزرگ که در کنار 5 شهید گمنام بنا کرد.وشنیده ام گفته بود میخواهم در تمام کشور هیاتهای مذهبی اینگونه برپا کنم. با تشکر از http://www.hajahmad.blogfa.com/ |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 18:12 |
مجموعه خاطرات شماره هشتم و آخر
شماره سیزدهم: قبر حسین خرازی بابا همیشه به من و مادر می گفت من را حتما کنار قبر شهید خرازی دفن کنید. او میگفت دری از درهای بهشت، از کنار قبر حسین به آسمان باز می شود. یک هفته قبل از شهادتش چهار نفری دور هم نشسته بودیم. گفت یک ورق کاغذ بیاور من وصیت نامه ام را بنویسم. در آن وصیت نامه قسم داد که من را حتما پیش قبر حسین خرازی دفن کنید. سعید خیلی ناراحت شد گفت:« بابا چرا این قدر ما را اذیت می کنی؟ این حرفها چیست؟ وصیت نامه را گرفت و از ناراحتی پاره اش کرد.
شماره چهاردهم: انگشتر و عبای آقا وقتی مقام معظم رهبری آمده بودند مسجد دانشگاه تهران، بالای سر پیکر شهیدان حادثه فاکون، سردار سلیمانی یک انگشتر از ایشان گرفت. به آقا گفت خیلی باهاش نماز شب خوانده اید. او عبای آقا را نیز گرفت. هنگام دفن حاج احمد، او داخل قبر رفت و عبا را پهن کرد. مقداری هم تربت روی عبا پخش کرد. بعد که حاج احمد را داخل قبر گذاشتند، انگشتر آقا را نیز زیر زبان او گذاشت. جالب اینکه خوانواده شهید خرازی می خواستنداز داخل قبر حاج احمد سوراخی درست کنند و مقداری از آن تربت را در قبر شهید خرازی بریزند. پایان |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 12:27 |
مجموعه خاطرات شماره هفتم
شماره یازدهم: باز نشسته شدن وقتی بعضی از دوستان به دلیل مشکلات جسمی یا گذشت سن زیاد، دنبال باز نشستگی بودند، در جلسات به آنها می گفت: «فکر باز نشستگی را، که من چند ماه و فلانی چند ماه دیگر بازنشسته می شود، از سرتان بیرون کنید. قبرهایتان را باید در همین پادگان ها بکنید. ما اگر می خواهیم در این زمانه صاحب نقش باشیم، باید در صحنه بمانیم، باید سرزنده و فعال و جوان باشیم. این هرفها را کنار بگذارید.»
شماره دوازدهم: عشق شهادت خداوندا! فقط می خواهم شهید شوم، شهید در راه تو. خدایا مرا بپزیر و در جمع شهدا قرار بده خداوندا! با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق می باشد. ای خدای حسین (ع)، ای خدای زهرا(س)، بندگی خود را عطا بفرما و در راه خودت شهیدم کن. ای رحیم کمکم کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم. فرازی از وصیت نامه.
ادامه دارد... |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 8:58 |
مجموعه خاطرات شماره ششم
شماره هشتم :نظم و انظباط در زمان جنگ، خط احمد تمیزترین خط بود، خاکریز آن بیشترین ارتفاع را داشت، غذای آن بهترین غذابود، انظباط در همه جا به چشم می خورد. در آرایش سنگرها، در چیدن سلاهها و ...حتی مقام معظم رهبری در یکی از خاطراتشان می فرمایند، اولین لشگری که برای تانکها چک لیست نوشته بود، لشگر احمد بود. برای همه چیز و همه کس برنامه داشت.
شماره نهم :حلقه ی آتش و آب احمد نقل می کند:« درعملیات بدر من و مهدی باکری هر دو سوار موتور بودیم و آتش آنچنان وحشی بود که حتی جهت آتش را نمی شد تشخیص داد، لذا تـأملی کردم. مهدی گفت: نایست! برو! سریع! دو طرفمان آب بود آب و آتش با هم مخلوط شده به اطرافمان پرتاب می شد. در این حال در آینه دیدم که مهدی چه طور صاف نشسته و خم به ابرو نمی آورد، آرام آرام سرم را بالا گرفتم و هم قد مهدی شدم. احساس می کردم اگر هم شهید شوم، آن هم انجا و کنار مهدی و سوار آن موتور در وضعیت خوبی شهید خواهم شد و ازاین احساس شیرین، در آن حلقه ی آب و آتش، فقط می خندیدم.
شماره دهم :شهید زنده برای معرفی ایشان به عنوان فرمانده ی نیروی زمینی پشت تریبون رفتم. در حین صحبتهایم هنگامی که گفتم سرتیپ احمد کاظمی از نظر من «شهید زنده» است، او شروع کرد به گریه. فیلمش را فکر می کنم پخش کرده اند. خودش که پشت تریبون آمد، گفت:« خدایا شهادت را نصیبم کن، دلم برای حسین خرازی پر می کشد.» می گفت:« دنیا را رها کنید، دنیا را ول کنید همه چیز را در آخرت پیدا کنید و رضای خدا را بر رضای مخلوق ارجحیت دهید.» نقل از سر لشکر رحیم صفوی ادامه دارد ... |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 10:22 |
lمجموعه خاطرات شماره پنجم
شماره پنجم :عملیات خیبر روز هفتم عملیات امام پیام دادند که جزایر باید حفظ شود. احمد پس از شنیدن پیام امام گفت:«چشم، چشم» پس از دو هفته مقاومت وقتی برای ارائه ی گزارش به قرارگاه آمد ، سر و صورتش خاک گرفته و از دود آتش خمپاره و توپ و بمباران سیاه شده بود ، بسیار خسته و ژولیده بود. او را بغل کردم و بوسیدم و گفتم:« احمد، تو خیلی زحمت کشیدی .» گفت:« وقتی پیام امام را به من دادید ، همه نیروهایم را صدا زدم و گفتم اینجا عاشورا است به هر قیمتی شده باید جزیره را حفظ کنیم و خودم هم رفتم خط مقدم.»
شماره ششم : غفلت روی مسائل ارزشی جامعه خیلی حساس بود . وقتی بعضی از ناهنجاری ها و ضد ارزشها را می دید، خیلی دلگیر می شد. یک روز بهم گفت:« چه کار می توانم بکنم تا آن تعداد محدودی را که غافل هستند، از غفلت بیرون بیاورم. به فکرم افتاده یک تابلویی بنویسم ودر خیابان کنار پادگانهای ولی عصر(عج) در مسیر عبور مردم نسب کنم و روی تابلو بنویسم که مردم شهدایی که در جنگ شهید شدند، اینها فردای قیامت جلوی شما را می گیرند و می گویند ما از شما طلبکاریم، ما از شما شکایت داریم.»
شماره هفتم : نظم و انظباط در زمان جنگ، خط احمد تمیزترین خط بود، خاکریز آن بیشترین ارتفاع را داشت، غذای آن بهترین غذابود، انظباط در همه جا به چشم می خورد. در آرایش سنگرها، در چیدن سلاهها و ...حتی مقام معظم رهبری در یکی از خاطراتشان می فرمایند، اولین لشگری که برای تانکها چک لیست نوشته بود، لشگر احمد بود. برای همه چیز و همه کس برنامه داشت. ادامه دارد ..
|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 23:24 |
مجموعه خاطرات شماره چهارم
شماره چهارم:افتخار « آن بسیجی که در دوران جنگ اسم ما را می شنید ، مثلا می شنید ، فردی به نام احمد کاظمی هست و رزمنده ای است ،افتخار می کرد که یک چنین فردی فرمانده اوست . وقتی به شهادت می رسد و پرده ها از جلوی چشمش کنار می رود ، نکند باطن ما جوری باشد که بگوید ، عجب ! من به چه کسی افتخار می کردم ، این فرد اینچنین ادمی بود ولی خودش را پشت چهره ظاهر سازش مخفی کرده بود. خدا نکند چنین باشیم . ادامه دارد ... |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 21:11 |
مجموعه خاطرات شماره سوم
شماره سوم :شکنجه گر قبل از انقلاب چند ماهی را در زندان های ساواک زیر شدید ترین شکنجه ها به سر برد.جوری با چکمه به دهان او کوبیده بودند که تا یک ماه خونریزی بینی داشت . بعد از پیروزی انقلاب هنگامی که مسئولین قضایی نجف آباد از او می خواهند که شکنجه گرانش را معرفی کند ، زیر بار نرفته و می گوید انقلاب آنها را تنبیه کرده است . جالب اینکه یکی از همین افراد چند سال قبل برای انتقال فرزندش از دانشگاه آزاد یک شهر به شهر دیگر از احمد کاظمی طلب کمک کرده بود و او هم به دانشگاه توصیه کرد مشکل ایشان را حل کنند . ادامه دارد ... |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 15:52 |
مجوموعه خاطرات شماره دوم
شماره دوم :فلسطین او سختی های آنجا را تحمل کرد وخود را با شرایط آنها تطبیق داد . شش ماه علیه اسرائیلی ها مبارزه کرد اما پس از شش ماه به ایران بازگشت . می گفت که چریک های فلسطینی با خدا و پیغمبر کاری ندارند وسرشان بیشتر گرم آرتیست بازی بوده تا مبارزه . می گفت چرا دختر و پسر قاطی هستند ومسائل دینی را رعایت نمی کنند وبه آنها گفته بود تا زمانی که خدا را در کار هایتان دخالت ندهید ، موفق نخواهید شد . ادامه دارد ... |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 15:50 |
مجموعه خاطرات شماره اول
شماره اول : نا امید دیپلم ماشین آلات کشاورزی را از دبیرستان شریعتی نجف آباد گرفت. بعد در مغازه نجاری پدرش مشغوت به کار شد. شش ماه بعد،همراه گروه محمد منتظری برای کمک به چریک های فلسطینی به سوریه رفت . این گروه 45 روز در پادگان «حموریه »نزدیک دمشق آموزش نظامی دیدند تا اینکه به لبنان رفتند. احمد عضو یکی از گردان های نظامی سازمان الفتح شد بعد از چند ماه «نا امید» از فلسطینی ها برگشت ایران. ادامه دارد ...
|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 15:37 |
سردار زاهدی: روح شهيد كاظمی نيروي زميني را فرماندهي ميكند
سردار زاهدي هنگام بازديد از نمايشگاه شهيد احمد كاظمي در گفتوگويي كوتاه به خبرنگار مستقر در نمايشگاه گفت: شهيد كاظمي يقينا اينجاست و او زنده است.
فرمانده نيروي زميني سپاه گفت: هنوز هم اين روح شهيد كاظمي است كه نيروي زميني سپاه را فرماندهي ميكند. |+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 20:49 |
به بهانه یکمین سالگرد عروج چند کبوتر عاشق
ساعت با آخرين مسافر پرواز شهادت
هنوز با بچهها حال و احوال نكرده بود كه حاجاحمد طبق معمول، چند تا تيكه مخصوص خودش را با لهجه شيرين نجفآبادي نثار حنيف كرد: «حنيف خواب مونده بودي يا اشتباهي رفته بودي نيروي زميني؟»... ساعت از 9:30 رد شده بود. يكباره صداي موتورهاي هواپيما خاموش ميشود و از كابين خلبان، خبر ميدهند كه «موتور نداريم».
|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 19:40 |
راز شهادت کاظمی در زادگاه باکری
هر از چندگاهی که همرزمان دوران دفاع مقدس به بهانه ای گرد هم جمع می شوند، خواسته و ناخواسته زبانشان به ذکر خاطرات آن دوران به یادماندنی گشوده شده ، با حسرت آن ها را بازگو می کنند. همین ماه رمضان بود، همه همرزمان در منزل فرمانده دوران جهاد الهی خود جمع بودند. پس از اقامه نماز و افطار، طبق سنت همه ساله جمع صمیمی یاران روزهای سخت ولی شیرین آن روزگاران دوباره حلقه شد. چهره فرماندهان را انسان ناخود آگاه در هیبت همان روزها می دید، وقتی این حلقه تشکیل می شود همه همان برادرهای صمیمی دوران دفاع و قرارگاه های میدان جهاد و فداکاری می شوند؛ و کوپال ها، درجه ها و منصب ها به کناری زده می شود، صمیمی تر از همیشه یکدیگر را در آغوش می گیرند. برادر محسن رضایی نمی تواند علاقه ویژه خودش به حاج احمد کاظمی را مخفی نگه دارد و از حاج احمد می خواهد برای یاران قدیمی خاطره تعریف کند. او اصرار می کند که حاج احمد خاطره آخرین وداعش با آقا مهدی باکری را دوباره و صد باره روایت کند. طبق معمول حاج احمد سعی می کند این کار را به دیگران بسپارد. به اسم می گوید: علی آقای فضلی خاطره بگوید، حاج قاسم سلیمانی بگوید ، آقا مرتضی شما بگو، اما همه دوست دارند احمد با همان لهجه شیرین و با آن چهره دوست داشتنی که گاهی هم با کمی خجالت زدگی زیبا تر و دلنشین تر می شد حرف بزند. بالاخره او شروع می کند. حاج احمد کاظمی آخرین فرمانده در عملیات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدی باکری با او صحبت کرده بود. شاید هم آقا مهدی آخرین کلماتش را با حاج احمد در میان گذاشته بود. بعد از آن آخرین تماس بین این دو دیگر صدایی از شهید باکری شنیده نشده. حاج احمد که زیر تصویر بر دیوار نصب شده شهید باکری و دیگر فرماندهان شهید نشسته و خاطره را روایت می کند، آن قدر با حسرت حرف می زند که با همه وجود لمس می کنی هر لحظه آرزوی رسیدن به آقا مهدی را در دل دارد. او می گوید که آقا مهدی با چه اشتیاقی در آستانه وصال معبود و معشوق همیشگی اش با او حرف می زده. وقتی می خواهد جملاتش را تمام کند وبگوید دیگر از آن طرف بی سیم صدایی نیامد، بغض راه گلویش را می گیرد. احمد و مهدی خیلی با هم رفیق بودند. لشکر 8 نجف و لشگر 31 عاشورا دو بازوی توانمند سپاه اسلام بودند که این دو، فرماندهان آن بودند. حاج احمد گفت: اجازه بدهید حاج قاسم هم حادثه جالبی را که این روزها در مورد جنازه یک شهید بسیجی در عراق اتفاق افتاده را برای دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل می کند که چگونه یک بسیجی شهادت خود را در جبهه پیش بینی می کند و با استفاده از کارت و پلاک یک اسیر عراقی زمینه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم می کند و حال سال ها پس از مفقودیت ، یک خانواده عراقی آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رسانده اند تا به خانواده اش خبر دهد. وقتی از بسیجی ها حرف زده می شد، حاج احمد با ولع خاصی گوش ها را تیز می کرد و انگار به همه عالم فخر فروخت که سال های عمرش را بسیجی ها سپری کرده و حالا هم که فرمانده نیروی زمینی سپاه است، بسیجی مانده است. او بسیجی زیستن را افتخار خود می دانست و شجاعت و صداقت و اخلاص و فداکاری بسیجی وار او همیشه در رخسارش موج می زد. حاج احمد و لشگرش در زمان جنگ مایه دلگرمی همه رزمندگان بودند. محوری که قرار بود لشکر احمد کاظمی عمل کند، همیشه در برآوردها قرین پیروزی تلقی می شد. خیلی ها در آن دوران نمی گفتند لشکر 8 نجف، می گفتند لشکر احمد کاظمی! در محاورات، این لشکر با آن همه رزمنده زبده و شهدای بزرگی که تقدیم انقلاب کرده و اسم عظیمی که بر آن بود، بیشتر به نام احمد کاظمی شناخته می شد. آخر حاج احمد به همراه بچه های نجف آباد خودش از اول این لشکر را درست کرده بود و تا آخر هم فرمانده آن بود. رشادت ها و پیروزی های چشمگیر این لشکر در دوران دفاع مقدس همیشه با نام احمد کاظمی آمیخته بود. او برای رزمندگان لشکر نجف نه تنها فرمانده که پدر ، برادر بزرگتر یار و یاور و دلسوز و خدمتگزار بود. گر چه هیچ کس نمی دانست این آخرین افطاری جمع صمیمی فرماندهان است که احمد کاظمی برای رفقایش خاطره می گوید، چهره حاج احمد اما حکایت از آن می کرد که این سردار بزرگ خیلی برای باکری دلتنگ شده است. دعای او برای این که شهادت نصیبش شود خیلی خالصانه و با دلی پر از حسرت به زبانش جاری شد: خدایا به حق حضرت زهرا (سلام ا... علیها) حتی اگرگناهکاریم، به خاطر دوستان شهیدم، شهادت را نصیبمان کن! حاج احمد را همه دوست داشتند. همه با حاج احمد شوخی داشتند، او با همه صمیمی بود انگار او میهمان و بقیه همه میزبان اویند. دو سه ماهی از فرمانده نیروی زمینی شدن او نمی گذرد او گفته بود فکر می کردم در نیروی هوایی شهید شوم اما نشد و حالا باز به نیروی زمینی آمده و لحظه شماری می کنم. نیروی زمینی میعادگاه شهیدان بزرگ سپاه است: شهیدانی چون باقری اولین فرمانده نیروی زمینی سپاه ، باکری، خرازی ، همت ، زین الدین و ... فرماندهان لشکرهای نیروی زمینی از این پایگاه پرواز ابدی خود را آغاز کردند و حاج احمد هم عضو همین گروه بود و به نیروی زمینی بازگشته بود و در کسوت فرماندهی این نیرو آماده پرواز شده بود. او در آستانه عید قربان وجود خود را که همیشه آماده قربانی شدن در راه خدا و اعتلای اسلام بود به جهان آفرین تقدیم نمود تا دوباره خون باکری ها در پیکر جامعه جاری شود چه زیباست که احمد کاظمی به سمت دیار باکری پرواز می کرد که رفت. او در نجف آباد متولد شد و در زادگاه باکری یعنی ارومیه به شهادت رسید. هیچ کس فکر نمی کرد احمد کاظمی در شهر مهدی باکری تشییع جنازه شود این دو دیرزمانی از یکدیگر جدا افتاده بودند و بایست به هم می رسیدند و مثل این که قرار ملاقات این بار در زادگاه آقا مهدی پیش بینی شده بود و امروز مصادف با عید قربان در دانشگاه تهران یاران قدیمی حاج احمد آمده بودند با وی وداع کنند در بین آن ها دو دوست از همه صمیمی ترش باقر قالیباف و قاسم سلیمانی را می دیدی که شکسته بال بودند و داغ حاج احمد بر قامتشان سخت سنگینی می کرد. گر چه رفتن هر شهیدی را به پرپرشدن گل تشبیه می کنند، اما به حق باید گفت رفتن حاج احمد تنها پر پر شدن یک گل نبود بر زمین افتادن درختی تناور بود حاج احمد دیگر امروز سرو راست قامت و سر به فلک کشیده ای در توان دفاعی و نظامی کشور محسوب می شد. او حاصل عمر شهدای بزرگ و بی شماری بود که فقدانش خسارت جبران ناپذیری بر پیکر جمهوری اسلامی وارد کرد. او و یاران بزرگوارش، او و سعید مهتدی فرمانده لشکر 27 محمد رسول ا...، او و سعید سلیمانی چهره نورانی دفاع مقدس، او و شاهمرادی (حنیف) و یزدانی و رشادی و آذین پور، الهامی نژاد، بصیری، کروندی ، اسدی همه یاران همراه او امروز به آغوش امامشان پرواز کرده اند و بر ماست که راهشان را پی بگیریم بر ماست که خون آن ها را مجدداً در پیکر جامعه تزریق کنیم و با عطر غیرت و شجاعت و اخلاص آن ها، راه امام خمینی (ره) که مقتدایشان بود را تحت زعامت خلف صالحش خامنه ای عزیز ادامه دهیم. روحشان شاد و قرین رحمت بی انتهای الهی باد.
|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 20:18 |
حاج احمد هم رفت ...
آنچه ميخوانيد، روايت محسن رضايي است از اعلام خبر شهادت مهدي باكري توسط شهید احمد كاظمي: ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. رفتم توي فکر که نکند مهدي شهيد شده باشد. گمانم به آقاي رشيد يا آقا رحيم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس ميکنم بايد براي مهدي اتفاقي افتاده باشد و شما هم ميدانيد.»
حاج احمد کاظمی شهادتت مبارک بالاخره به داداشت رسیدی مهدی باکری خیلی وقته که منتظرت بود تا یه بار دیگه گرم همدیگرو بغل کنین و قربون صدقه هم برین تنهاتر شدیم .... آخرین دست نوشته فرمانده شهید سردار حاج احمد کاظمی " سلام بر شهیدان راه خدا و سلام بر دلیرمردان و شیران روز و زاهدان شب، سلام بر شهدای خطه شجاعان، مردان ایثار، مجاهدان راه خدا و یادگاران دفاع مقدس. سلام بر همرزمان و یاوران امام (ره)، شهیدان حمید و مهدی باکری. سلام بر شما رزمندگان که یکایک ایستادهاید، پشت در پشت هم، گوش به فرمان "سید علی"، پا جای پای حمید و مهدی رو به کربلا به قدس با آرزوی مولایمان. در آستانه زادروز میلاد منجی عالم بشریت با شما عهد میبندم که از ایستادگی و دلدادگی شما بر خود ببالم و پاسدار ارزشهای والایتان باشم". فرمانده نیروی زمینی سپاه
|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 17:49 |
|
درباره وبلاگ
![]() نام:احمد
شهرت : کاظمی تاريخ تولد : 2 مرداد 1337 تاريخ شهادت : 19 دي 1384 محل شهادت : اروميه نحوه شهادت : سانحه هوايي مسئوليت : فرمانده نيروي زميني سپاه منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مهر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آرشيو موضوعی
تصاويرخاطرات فايل هاي دريافتني اخبار متفرقه دل نوشته ها پيوندهای روزانه
پلاک 8وب سایت شهید کاظمی اشهداان لااله الا الله آرشيو پیوندها یاران ناب
رقعهپلاک فوران یا حنان طاماتیان بی معرفت بچه شهید نسل سوم حرف حساب "مجنون ولایت" مسعود ده نمکی سایت خبری قاصدک .:: حاج احمد کاظمی ::. شبکه مذهبی در انتظار یار سایت علمی دانشجویان ایران یا فاطمه من عقده دل وا نکردم سرلشکر شهیدحاج احمد کاظمی سنگ فرش خیال حاج سعید حدادیان موج مرده با یک کلیک به کربلا برویم با یک کلیک به نجف برویم دیوانه دل قافله شهدا نسیم یاد معبود در کویرستان جان حجاب قلم پرس پوتين خاكي دریای خون تظاهرات درونی سایت خبری نخلستان لاله هاي آسماني قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |