تبليغاتX

سردار شهید حاج احمد کاظمی
خانه | انبار مهمات | بی سیم چی
وداع آخر با شهید کاظمی

زیارت عاشورای آخر.... همه هستند... همه گریه می کنند...

(فکر نمی کنم تلویزیون این فیلم را پخش کرده باشه!!)

۱.۴۳ مگابایت
دریافت کلیپ تصویری

شادی روح شهدا صلوات

|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 0:18 | 
روز عاشورا
روز عاشورا

بعد از عملیات خیبر زمانی كه جاده بغداد - بصره را از دست دادیم و فقط جزایر برای ما باقی ماند، حضرت امام اعلام فرمودند كه جزایر به هر قیمتی باید حفظ شود كه من بلافاصله به شهید كاظمی فرمانده پد غربی، شهید باكری و زین الدین در پد وسط و حاج همت در پد شرقی اطلاع دادم. از همه مهمتر به دلیل وجود چاه‌ها‌ی نفت پد غربی بود كه مانند ابر انبوه، گلوله،خمپاره و بمب از آسمان بر آن می‌بارید. شهید كاظمی در آن موقعیت، مقاومت بی سابقه‌ای از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتی برگشت سر و صورتش خاكی، سیاه و دودی بود و چند شبانه روز بود كه نخوابیده بود. وقتی به او خسته نباشید گفتم و او را بوسیدم گفت: وقتی دستور امام (ره) را به من گفتی، دیگر نفهمیدم چه شد، بچه‌ها‌ را جمع كردم و گفتم كه اینجا كربلاست، الان عاشورا است و باید به هر قیمتی اینجا را حفظ كنیم. محسن رضایی

|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 22:10 | 
پسردار شدن حاج احمد
پسر دار شدن حاج احمد

در حین عملیات كربلای 5 كه آتش سنگین و سختی هم بود به ما اطلاع دادند كه حاج احمد كاظمی پسردار شده است و او هم از قبل گفته بود اسمش را محمد بگذارند، وقتی پشت بی سیم به او گفتم كه خدای متعال به تو هدیه‌ای داده است،ابتدا فكر كرد رزمندگان به پیروزی خاصی دست پیدا كرده‌اند و وقتی به او گفتم خدای متعال به تو پسری داده است،چند ثانیه مكث كرد و گفت بگذارید بعد ازعملیات صحبت كنیم و من فكر می‌كنم او یك جهاد نفسی انجام داد و برای جلوگیری از تاثیر این خبر بر روحیه خود آن را به بعد از عملیات موكول كرد.

|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 22:5 | 
سنگر خاطره
سنگر خاطره

او نگهبان پست 12 شب تا 2 بعد از نیمه شب بود و من 2 تا 4 صبح تپه های حسین آباد بین سنندج و دیوان درده بودیم نوبت پست من که رسید گفت: از اول شب تاکنون سر و صدای زیادی از پایین دره می آید. گفتم پس اجازه بده از ارتش درخواست کنم یک منوری بزند شاید کومله و دمکرات باشند. گفت: اتفاقاً من هم همین نظر را داشتم اما توجه به کمبود مهمات بهتر دیدم این کار را نکنم. گفتم من در پست خودم درخواست می کنم. گفت تو هم این کار را نکن من حاضرم تا صبح با هم پست بدهیم. آن شب 4 ساعت پست داد ولی حاضر نشد به خاطر کمبود مهمات یک گلوله منور درخواست کند.به نقل از حسن ربانیان

|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 22:3 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar