تبليغاتX

سردار شهید حاج احمد کاظمی
خانه | انبار مهمات | بی سیم چی
خاطرات4

راهیان نور

چند ماهی از فرماندهی ایشان درنیروی زمینی سپاه نمی گذشت

ایام برگزاری اردوهای راهیان نور نزدیک بود،من تا حالا ایشان را ندیده بودم فقط می گفتند بسیار جدی و سخت گیر است،روزی که قرار شد با ایشان جلسه هماهنگی داشته باشیم،قبل حرکت از قم سری به گلزار شهدا ومرقد مطهرشهیدزین الدین زدم و از ایشان خواستم که سفارش ما را به دوستش بکند.اقتدارشهید کاظمی باعث شد کلی از حرفهایم را از یاد ببرم.با اینکه به لحاظ کاری با فرماندهان زیادی در ارتباط بودم اما از اولین برخورد فهمیدم شهید کاظمی با همه فرق دارد،احساس می کردی در محضر یکی از فرماندهان شهید هستی.درحال گزارش دادن ازبرنامه های راهیان نور بودم خیلی دقیق گوش کردندوسئوالات غیرمنتظره ای را مطرح فرموند که حاکی از تیز بینی ودقت ایشان بود،کمی فکر کرد و یک باره حرفم را قطع نمود وبا تبسم زیبایی از جا بلند شد وگفت عالی است.ومن مات ومبهوت از اینکه نا امید به این جلسه آمده بودم ! همان جا دستور دادند اکثر معاونین(غالباشهدای عرفه بودند)،آماده باشنددر اسرع وقت برویم خوزستان.به من گفت اینجوری نمی شود باید از نزدیک بررسی کنیم وهر گونه کم وکاستی را همان جا برطرف کنیم این حرکت وحمایت جدی ایشان در چند ماه قبل شهادتشان موجب تحولات عظیمی در سال۸۵در منطقه شد وفصل جدیدی در اردو های راهیان نور را گشود.

با تشکر از وبلاگ سرلشکر شهید شهید کاظمی

|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:48 | 
خاطرات 3
در لشکر 8 نجف اشرف تحت امرشهید کاظمی انجام وظیفه می نمودم، با اینکه ازمسئولین لشکربودم اما شوخی کردنهای زیاد و گاه گاهی هم خراب کاری از خصوصیات ذاتی من بود ، همیشه این سئوال ذهنم را به خود مشغول کرده بود، که اگراین شیرین کاریها را حاج احمد فهمید و خواست با من برخورد کند چه کنم، چرا که حاجی درانجام کارها بسیار جدی بود.تا اینکه یک روز ازروی بی احتیاطی تخلفی از من سر زد ، با اینکه به رو نمی آوردم از ترس برخورد حاجی دست و پایم را گم کرده بودم و در فکر فرار از این ماجرا ، یکباره خود را درسنگر حاجی دیدم ! شهید کاظمی مرا سئوال پیچ می کرد و با جذبه غیر قابل توصیفش بازخواست. تا به ذهنم آمد کل ماجرا را منکر شوم ! خودم را به بی اطلاعی کامل زدم ، سردار زیرک بود و می فهمید که این برخوردم نیزاز جنس همان خراب کاریهااست ، من هم مثل پرنده دردام افتاده خودم را به در و دیوارمی زدم . تا اینکه یک دفعه قر آنی را که آنجا بود برداشتم و گفتم حاجی اگر باور نمی کنید بروم وضو بگیرم و به این قرآن قسم بخورم ، همین جا بود که حاج احمد کوتاه آمد و من خوشحال که نقشه ام نتیجه داد، حاج احمد تبسمی کرد و گفت عزیزمن ، اینهم از زرنگیته بعد هم کلی نصیحتم کرد، دیگر فهمیده بودم حاجی به این قسم حساس است واین شد ترفند همیشگی من جهت فرار از برخوردهای حاجی و پوشش کارهایم.تا این اواخر هر جا می دیدم با خنده می گفت فکر نکنی ما گول قسمهایت را می خوریما...
|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:44 | 
خاطرات 2

از دفتر فرماندهی زنگ زدند که سردار کاظمی با شما کار دارد ،

سریعا رفتم پیششان ، با تبسم و جدیت همیشگی گفت تو که مسئول قرارگاه لشکر و پادگان عاشورا هستی ، فکر می کنی توی پادگان چه چیزهایی است که خارج از یک سازمان نظامی می باشد ؟ سریعا بررسی کن ونتیجه را به من گزارش بده ! با اینکه از این سئوال تعجب کرده بودم چند روزی بررسی دقیق نمودم ، تمام پادگان را زیرو رو کردم ، چون امر ، امر سردار کاظمی بود و من هم قلبا به ایشان علاقه شدیدی داشتم. اما نتیجه ای نداد ، به آجودان ویژه حاجی مراجعه کردم وگفتم واقعا کلافه شده ام نمی دانم موضوع چیست، نمی شود یک راهنمایی برایم بگیرید، پس از یکی دو روز آجودان یک راهنمایی به من کرد وگفت ظاهرا موردی که سردار مد نظرشان است فلان منطقه پادگان می باشد، خود را به آن جا رساندم پس از بررسی دقیق متوجه شدم یک کلاغ بر روی درخت لانه گذاشته است ، با اینکه مطمئن نبودم که پاسخ سئوال همین است اما به ایشان مراجعه کرده و موضوع کلاغ را گفتم، ایشان احسنت گفتند . سپس با خنده فرمودند فرمانده قرارگاه و پادگان باید از تمام وقایع با خبر باشد واگر نداند که کلاغی به پادگانش آمده وای به حالش ، یک فرمانده باید به محیط تحت امرخود کاملا آگاه باشد.

|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:43 | 
خاطرات

از دفتر فرماندهی زنگ زدند که سردار کاظمی با شما کار دارد

و من هم اطاعت امر نمودم ، سردار با ناراحتی گفت تو چه فرمانده قرارگاهی هستی ، یک درخت گردو در پادگان شکسته است همین امروز پیدایش می کنی و دلیل شکسته شدنش و عاملش را شناسایی و گزارش می دهی ، تا مشخص شدن این موضوع هیچ کس حق خروج از پادگان را ندارد . همه نیروهایم را بسیج کردم . اما پیدا نشد . با مراجعه به آجودان سردار ایشان هم حاظر به راهنمایی نشدند ! دوباره پادگان را زیرو رو کردیم تا اینکه کامیونی را دیدم که یک طرفش شسته شده و طرف دیگرش کثیف است ، همین جا بود که شک کردم ، وقتی از اطاق آن بالا رفتم درخت شکسته شده را مشاهده نمودم ، راننده را پیدا کردم ودلیل این موضوع را جویا شدم ، گفت یک طرف کامیون را شستیم و در حال عقب جلو کردن برای شستن طرف دیگر بودیم که ماشین به درخت خورد و شکست و ما هم ازترس این تخلف ، از شستن طرف دیگر منصرف شده و درخت را عقب کامیون گذاشتیم تا بی سر و صدا از پادگان خارج کرده و سپس بقیه ماشین را بشوئیم ، موضوع به حاج احمد گزارش شد و ایشان دستور دادند فرد خاطی به ارومیه معرفی شود ، سپس تذکراتی دادند مبنی بر اینکه یک فرمانده باید به تمام حرکات حوزه مسئولیتش آگاه باشد و هیچ چیزی از نظرش مخفی نماند، وهیچ گونه تخلفی در حوزه مسئولیتی بنده از هیچ شخصی پذیرفته نیست حتی اگر بر اثر سهل انگاری باشد ، همچنین متذکر شدند تمام ما پاسدارها باید الگو باشیم وح تی از شکسته شدن یک درخت ناراحت شویم و... سپس با ضمانت یکی ازمعتمدین ، شهید کاظمی فرد خاطی به دلیل اینکه خطایش عمدی نبود و از سر بی توجهی بود بخشیده شد وتبعید نشدند.

|+| نوشته شده توسط جامانده ای از قافله عشق در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:41 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar