هدیه عید مبعث 2
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385








شادی روح شهیدان : حسن باقری ... سید مجتبی هاشمی ... دکتر مصطفی چمران ... حاج محمد ابراهیم همت ... مهدی زین الدین و حاج حسین خرازی صلوات
[ ]
+
هدیه عید مبعث.. عاشقان عیدتان مبارک
دوشنبه سی ام مرداد 1385
یاد یاران سفر کرده بخیر
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
لوگوی وبلاگ ما
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385
لطفا این کد را در وبلاگ خود قرار دهید تا تصویر فوق در وبلاگ شما قرار گیرد و این پرستوی مهاجری که به مقصد رسید را به همه معرفی کنیم . البته امکان کلیک کردن ندارد. با عرض معذرت ولی لطفا ادرس را خودتان قرار دهید .

<P align=center><IMG alt="وبلاگ سردار شهید حاج احمد کاظمی" hspace=0
src="http://alaviyoon.persiangig.com/kazemi.gif" align=baseline border=0></P>
[ ]
+
نجوا گونه ...
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385
غلامعلي رجايي
احمد عزيز! كربلا كه رفته بودم براي زيارت عرفه، يك روز كه خسته از نجف برميگشتم، يكي از بچه هيأتيهاي تهران كه سابقه خوبي از جبهه و چهار بار جانبازي دارد و در تهران مسافركشي ميكند، ميگفت: موقع خروج از كشور، تنها دارايياش را كه پانزدههزار تومان بوده، به همسر صبورش داده و به كربلا آمده است! نگذاشت برسم و خبر تلخ و به تعبيري بهتر، شيرين عروج تو به سوي محبوب را به من داد و من كه لحظاتي نميدانستم از او چه شنيدهام، بياختيار ذهنم رفت به آن سيماي آرام و صبوري كه سالها در قرارگاهها و عملياتها ميديدم. با تبسمي زيبا و گاه سكوت و نگاهي نافذ و تواضعي كه شايد كمتر در همقطاران تو ديده ميشد؛ تواضعي كه هيچگاه با وقار تو در تضاد نبود و من هنوز در تعجبم كه تو با چه هنرمندي، اين دو متضاد را با هم جمع كرده بودي!
چه زيباست، اين روايت كه نام انسانها از آسمان نازل ميشود و اينگونه نيست كه ماورا و ملكوت، نقشي در تسميه شريفترين موجودات خلقت كه انسانها هستند، نداشته باشند و آنان تو را «احمد» ناميدند و چه وجه تسميهاي و مگر روحالله، روح خدا نبود كه در كالبد سرد و فسرده اين امت و بلكه ملتهاي دربند و تشنه عدالت و آزادي و ايمان دميده شد و به آنان حيات دوباره بخشيد؟ و مگر از آسمان اين نام را بر ايشان ننهاده بودند كه اينگونه در جان و دل مردم تا بدانجا رسوخ كرد كه معلم پير انسانها، تاريخ، قرنها انگشت تعجب به دهان خواهد گزيد. همه مي گويند تو زنده هم که بودي شهيد بودي ! از اين تصرف الهي كه امام در ملت خود كرد كه تو يكي از آنان بودي، با كارنامهاي از اين بهتر نميشود به كوي دوست سفر كرد: آكنده از اخلاص، ايمان، مبارزه، جهاد، مردمدوستي، عشق به اهل بيت(ع) و بيتابي سفر به ديار يار!
به گمانم حسين خرازي كه رفت، تو هم رفتي، ولي نيمهجاني از تو باقي ماند، در پيكري خسته از سالها تلاش و بيخوابيهاي پياپي شبهاي عمليات و روزهاي سخت پس از عمليات.
در اين سانحه، كه بهانهاي بود تا به دوست رسي، همين را هم بردي و آخر در كنار حسين، آرام گرفتي؛ حسيني كه معتقد بودي، بيشك دري از درهاي بهشت از کنار قبر او در تكيه شهداي اصفهان باز ميشود و من ميگويم: اكنون دو در باز شد! و از آن زمان كه وصيت كردي، در كنار حسين خرازي به خاك سپرده شوي، دري هم به نام تو گشودند و بر آن نوشتند: «ادخلوها بسلام آمنين»!
آخرين باري كه همديگر را ديديم، يادت هست؟ در تاسوعاي امسال در حسينيه نيروي هوايي سپاه كه فرمانده آن بودي؛ به دور از هرگونه تعينات با لباس عزاي حسين(ع) در ميان مردم آمدي، سينه زدي و پس از مراسم كه براي صبحانه با حاجمهدي منصوري عزيز به دفتر حسينيه رفتيم، از در اختيار گذاشتن هواپيماي نيروي هوايي سپاه براي بردن سپاهيها و بسيجيها به صورت مستمر به مشهد خبر دادي و تا به تو گفتم، «حاج احمد! خوب است خير اين كار به فقراي جامعه هم برسد و ماهي چند پرواز را هم به مستمريبگيران و مستمندان تحت پوشش كميته امداد اختصاص دهيد كه قطعا حضرت رضا(ع) را خشنود خواهد كرد»، بيدرنگ پذيرفتي و خواستي پيگيري كنم و من قول دادم كه اين رشته را برقرار كنم. همانجا بود كه فهميدم چقدر درد مردم و محرومان داري و تا كجا حاضر به خدمت به آنان هستي. گواراي تو باد اين شراب سرخي كه از خم مي ولايت علوي و حسيني به تو نوشاندند و چنان مستت كردند كه رقصكنان، از كالبد خاكي به در آمدي، چنان كه گويي هيچگاه با ما خاكنشينان نزيستهاي!
و من هنوز در حسرت اين ميسوزم كه چرا نتوانستم لحظاتي را در كنار پيكر و تابوتت به سر برم. همه ميگويند، تو زنده هم كه بودي، شهيد بودي؛ دور از عدالت خدا بود اگر شهيد نميماندي!
اي خاك اصفهان! چه گوهر ارزشمندي را در خود به يادگار نگاه داشتهاي؛ تربتي كه تا دنيا برپاست، زيارتگاه سالكان راه محبت و عشق به خدا و بوسهگاه پاكدامنان مجاهدي خواهد شد كه هر يك از خدا ميخواهند، چون احمد بمانند و چون او به دوست رسند.
رضوان و رحمت بيكران خدا بر آن روح سرشار از ايمان و اخلاص و تواضع باد.
[ ]
+
اهل عالم گوش باشید این سپاه زینب است ...
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385
به بهانه رحلت ام المصائب زینب (سلام الله علیها ) ....
جمعه بیستم مرداد 1385
میلاد مولی الموحدین علی ساقی کوثر بر عاشقان ولایت مبارکباد
سه شنبه هفدهم مرداد 1385
عیدتان مبارک
علي حبه جُنه قسيم النار و الجنه وصي المصطفي حقا
امام الانس و الجِنه
این جمله رو سر در ورودی حرم آقا امیرالمومنین نوشته ان شا الله روزی همه عاشقاش بشه و برن و ببینن الحق که :
ایوان نجف عجب صفایی دارد ...
[ ]
+
ماجرای خواندنی مقاومت حماسه آمیز شهيد احمد كاظمي
سه شنبه سوم مرداد 1385
در آستانه سالروز عمليات رمضان در مرداد ماه سال 1631 به منظور ارج نهادن بر ايثار و فداكاري ملت شجاع و رزمندگان دلاور اسلام و همچنين زنده نگه داشتن ياد و خاطره تمامي شهيدان گرانقدر 8 سال دفاع مقدس و عمليات رمضان و بخصوص شهيدان حسين خرازي، رضا حبيب الهي، مصطفي رداني پور، احمد كاظمي گزارش مستند زير كه توسط راوي قرارگاه فتح در صحنه عمليات تهيه شده است، پيرامون احداث شبانه خاكريز جنوبي منطقه در مرحله پنجم عمليات كه از 10 كيلومتر خاكريز، 100 متر آن به روز كشيده شده است و شهيد احمد كاظمي با تمام توان تلاش مي كند تا 100 متر مذكور خاكريز را كامل كند. در حاليكه در زير ديد و تير مستقيم انواع سلاحهاي دشمن قرار دارد.
این گزارش، نمونه كوچكي از ايثار و فداكاري رزمندگان اسلام است كه 8 سال نه با رژيم بعثي عراق (روايت اسناد) بلكه با تمام دنياي مبارزه نمودند.
شرح ماجرا:
با شروع عمليات، نيروهاي تأمين كننده
دستگاه هاي مهندسي همراه نخستين گروه تك ور شروع به پيش روي كردند و با نفوذ تا عمق مواضع دشمن، لودر و بولدوزرها را هم پشت سر خودشان به دل دشمن بردند. با يك تأخير يك و نيم ساعته، مقاومت دشمن از هر دو جناح در هم شكسته شد و نيروها به محل مورد نظر رسيدند.
آن ها احداث خاك ريزها را از محل مثلثي ها در عمق 10 كيلومتري منطقه دشمن به سمت مواضع خودي شروع كردند.
خاك ريز احداث شده در شمال منطقه (يعني خاك ريز سمت راست) با دقت و سرعت پايان يافت. حاج رضا حبيب الهي خودش مستقيماً از جلوترين نقطه اي كه نيروهاي خودي حضور داشتند بر عمليات مهندسي نظارت مي كرد.
اما در جناح چپ منطقه عملياتي كار گره خورد. در اين جناح به دليل مقاومت شديد دشمن و وجود تيربارهاي فراوان، تيم هاي عملياتي به سختي توانستند نفوذ كنند و تانك هاي متعدد دشمن كه در اين منطقه بودند، كار را به نحو ديگري رقم زد و در مجموع مقاومت نيروهاي عراقي، آتش تيربارها و تير مستقيم تانك اجازه نداد تا كارها طبق طراحي قبلي پيش برود.
نيروهاي خودي كار خود را متوقف نكردند و به آن ادامه دادند ولي بر اثر اوضاع به وجود آمده، عمليات احداث خاك ريز طبق برنامه پيش نرفت و به صورت كامل تمام نشد.
قرار بود خاك ريز احداثي در منطقه دشمن و خاكريز ايجاد شده از منطقه خودي در نهايت و در وسط به هم وصل شوند كه عمليات به طور كامل صورت نگرفت و حدود يك صدمتر در وسط بين دو خاك ريز باز مانده بود كه عمليات احداث به سبب روشنايي صبح و فشار مضاعف دشمن و ، متوقف شد. نيروها و تجهيزات خود را چندين برابر كرد.
دشمن اگر موفق مي شد كه مانع اتصال اين خاكريز شود، مي توانست با زرهي به مواضع نيروهاي خودي نفوذ كند و كار را پايان دهد و يا چون نيروها از اين جناح آسيب پذير بودند، مانع رفت و آمد و تدارك آن ها در جلو باشد. دشمن براي اين كار، بيش از ده دستگاه تانك آورده و در فاصله حدود يك كيلومتري در مقابل اين شكاف قرار داده بود.
تانك ها و تيربارها به نوبت به اين حد فاصل يك صد متري تير مستقيم مي زدند تا به هرصورتي كه شده مانع اتصال خاك ريزها باشند. علاوه بر آن، چند گروه توپخانه و كاتيوشا نيز منطقه مورد نظر را هدف گرفته بودند.
ولوله عجيبي آن محدوده را فراگرفته بود؛ نيروهاي خودي و مسئولان عملياتي تيپ 8 نجف و قرارگاه فتح همه جمع شده بودند و مي خواستند به هر نحوي كه شده دو خاك ريز را به هم وصل كنند و به اين مسئله خاتمه بدهند.
شهيد حبيب الهي هم از سمت راست فارغ شده و به ياري آمد، ولي چشمان سرخ شده او كه به پياله خون شبيه بودند، نشان از خستگي و بي خوابي زياد وي مي دادند كه توان او را گرفته و جسمش را فرسوده كرده بود به نحوي كه هنگام راه رفتن تلوتلو مي خورد و حتي حرف زدنش هم طبيعي نبود. غير از ايشان، »رداني پور« فرمانده قرارگاه فتح و »خرازي« فرمانده تيپ 41 امام حسين(ع) نيز آمده بودند.
«احمد كاظمي» فرمانده تيپ 8 نجف كه شب سخت و طاقت فرسايي را پشت سر گذاشته بود، و در اين محور علاوه بر شكستن خط دشمن و پيشروي تا عمق 10 كيلومتري منطقه دشمن مسئوليت تامين چپ منطقه عمليات نيز به عهده وي بود، لذا در تلاش بود كه اين صد متر خاكريز را به هم وصل كند.
برادر كاظمي چند نفر راننده نفربر، لودر و بولدوزر داوطلب شهادت از ميان بچه هاي تيپ را انتخاب كرد. او به راننده نفربرها مأموريت داده بود تا در حدفاصل يك صدمتر باقي مانده خاكريز، در مقابل ديد دشمن به چپ و راست بروند و گرد و خاك به پا كنند تا دشمن نتواند اين رخنه را به خوبي تشخيص داده و دستگاه هاي مهندسي را هدف قرار دهد.
علاوه بر اين در دو طرف خاكريز چند دستگاه تانك و توپ 601 و چندين قبضه تيربار مستقر كرده بود تا پاسخ آتش دشمن را بدهند خودش هم بلندگويي دست گرفته و بدون ترس در وسط اين يك صد متر به چپ و راست حركت مي كرد ، در حالي كه گاهي دعاي فرج مي خواند و گاهي به دستگاه ها دستور مي داد خاك كنند.
او علي الدوام قدم مي زد و دعا مي خواند، مي گفت: «نفربر خاك كن، لودر بيل بزن، بيلتو بالا بياور، بالاتر، بارك الله لودر! آفرين لودرچي! نفربر خاك كن، نفربر خاك كن تانكها شليك كنند ديده بان به توپخانه بگو جواب آتش دشمن را بدهند تيرچي ها شليك كنند اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن العسكري.»
تمامي اين كارها در جلو ديد دشمن صورت مي گرفت. نفربرها، لودرها فرمانده تيپ و نيروهاي رزمنده همه و همه در زير آتش شديد و ديد تيرمستقيم دشمن اين فعاليت ها را انجام مي دادند؛ همه سينه به سينه تانك هاي دشمن جسورانه در فكر ادامه كار و تكميل خاك ريز بودند، صحنه غريبي بود، تصوير كاملي از شوق و خدمت به اسلام و ايثار و اوج فداكاري بود. ...
در اين حين راننده لودر از فرط خستگي از حال رفت و به پايين افتاد. بچه ها فوراً دور و برش را گرفتند، آبي به صورتش زدند. شهيد رداني پور نيز كه در آن جا حضور داشت سريعاً به بالينش رفت و او را تشويق كرد و از زحمات او قدرداني نمود، احمد كاظمي فرمانده تيپ 8 نجف سر و صورتش را بوسيد و چون نيرويي براي جايگزيني وي وجود نداشت ناچار دوباره برخواست و كار را ادامه داد.
چند دقيقه بعد يك گلوله توپ به كنار دستگاه لودر خورده و آن را به آتش كشيد. راننده لودر نيز زخمي شده و به عقب منتقل شد.
در همين لحظات چند دستگاه مهندسي با راننده از راه رسيدند و با وجود شهيد شدن چند نفر، خاكريزها به هم وصل شد و نزديكي هاي ظهر كار تمام شد.
در حقيقت خاك ريزي را كه تقريباً ده كيلومتر بود، در طول هشت ساعت شب احداث كرده بودند. در طول روز كه دشمن به مقابله برخواسته بود، يك صد متر باقي مانده را حدوداً در طول پنج ساعت ايجاد كردند.
ظهر كه مسئولان عمليات تيپ ها و تيم هاي مهندسي براي ارائه گزارش به قرارگاه آمدند، همگي با چشم هاي سرخ شده، لباس هاي خاك آلود و تني خسته بر سر سفره نشستند ...
حبيب الهي كه به قرارگاه آمد چشمانش مثل هلو شده بود، قرمز و باد كرده، انگار مي خواست از حدقه در بيايد ! شايد دو روز بود كه نخوابيده بود. از بس كه گرد و خاك و دود بر روي مژه هايش نشسته بود، مژه هايش به هم چسبيده بودند.
لباس ها و صورتش پر از گرد و خاك و دود و باروت بود، اصلاً قيافه غيرطبيعي داشت، انگار از وسط آتش در آمده بود! منظره عجيبي پيدا كرده بود. هر كس كه حاج رضا را مي ديد، مات مي ماند كه اين آدم چه قيافه اي پيدا كرده است.
[ ]
+